X
تبلیغات
رایتل

داستان کوتاه مرد جوان و کشاورز

داستان آموزنده جدید, داستان بسیار زیبا, داستان جالب, داستان جدید
جمعه 8 مرداد 1395

مرد جوان و کشاورز

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست.
من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد.
در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
 

برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.